به نام خدا
دوستان مهربان همراهان همدل سلام
ای برگرداننده روز و شب به هم،
ای که دلها و دیدهها را با یک جرقه دگرگون میسازی،
ای که با یک نظر حالها را منقلب میکنی،
اکنون وقت آن است که حال ما را به نیکوترین شکل ممکن برگردانی!
دلم در بهار گیر کرده است. سال هاست که دلم بوی بهار را گرفته است. برای همین هر سال نیمه زمستان که می شود. مثل سیر و سرکه می جوشد و سیب های محبتش را نثار دوستانش می کند و بعد با سکه های عشق مهربانیشان را ذره ذره می خرد و در صندوق خانه اش نگه می دارد تا توشه سالش را داشته باشد و بذر سنبل ها را در باغچه اش می پاشد تا با اولین گام بهار بوی مستی بخشش دنیایش را سرمست کند. و سماغ های ترش را می پاشد تا شیرینی سمنو دلزده اش نکند. دلم با بهار بزرگ شده است و برای همین تابستان را تاب می آورد و پاییز را می شناسد و زمستان را باور می کند و بهار هر سال با شور بیشتری به خانه اش قدم می گذارد. در هر بهار احساس می کنم با زمین زنده می شوم می بینم و با همه رنجی که در تابستان می کشم صبور تر می شوم و پاییز را درک می کنم و زمستان را تاب می آورم. سال هاست که آموخته ام در بهار بزرگ شوم تجربه کنم و ببینم و همچنان دلم در بهار گیر کرده است.
خدایا اکنون که دقایق پایانی این سال را می گذارنم و به یاری تو عزیز بی همتا به سوی سال جدید پیش می روم می خواهم که چون همیشه یاریم کنی و محبتت را ذره ایی از من دریغ نکنی و مرا به اندازه ی چشم بر هم زدنی به خود وامگذاری که هر آن بیم گمشدنم هست.
خدایا خانواده ام را دوستانم را و همه آنهایی که می بینم و دوست می دارم و آنان را که نادیده دوست می دارم در پناه مهربانی و الطاف خود محفوظ بدار و لحظه لحظه ی زندگیشان را سرشار از مهربانی و محبت خود بنما.
نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد و تو در گل باشی
من نگویم با که نشین و با که بنوش
که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که زحال همه غافل باشی

نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع: