تبليغاتX
نگار عشق

 

زندگی قصر دل انگيز خيال ... زندگی زمزمه گرم جهان ... زندگی بوی دلاويز وصال ... زندگی آينه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور  ... در سراپرده ايی از بود و نبود ... زندگي رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حيات ... تپش قلب زمين ... انعکاس گل نوراني مهر ... بر بلنداي تن آينه ها ... زندگي خنده زيبای اميد ... برشب تيره يأس ... تابش نور خدا  ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ...  زندگی شادی و شوق  ... زندگی يکسره پيوند و صفاست ... زندگی زيباست

ستاره زندگی

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

امروز در کلاس از ستاره گفتیم از این که گاهی می شود ستاره شد و در آسمان زندگی درخشید و یا می شود ستاره ایی داشت تا وقتی آسمان دل می گیرد به آن پناه برد و خلوتی با خدا داشت و آنقدر ماند تا ابرهای اندوه به کناری روند و نسیم روحبخش خدا با دستان باد دلت را نوازش کند. حرف ها زیاد شد، هر کس چیزی می گفت.

و من در هیاهوی بچه ها، بهیاد  همان شب هایی افتادم که بر پشت بام خانه پدر بزرگ بستر می گستراندیم تا خودمان را برای یک آرامش شبانه مهیا کنیم. آن شب ها ستاره ها را خیلی دوست داشتم هنوز هم دوست دارم ... آن زمان ها آرزو می کردم ایکاش ستاره ایی می داشتم که فقط متعلق به خود خودم باشد. و گمان می بردم سقف آسمان شب ها کوتاه می شود و اگر کمی جسارت داشته باشم و دستانم را دراز کنم می توانم از باغ آسمان ستاره ایی بچینم و در صندوقچه دلم تا ابد نگاهش دارم. اما هیچ وقت جرئت نکردم. در افکار کودکانه ام می پنداشتم اگر ستاره ایی بچینم چیدنشان مرسوم خواهد شد و به زودی آسمان خالی از ستاره می شود و بعد آسمان بی ستاره صفایی نخواهد داشت. و خودم را راضی می کردم که از همین زمین نگاهشان کنم و برایشان دست تکان دهم.

مادرم همیشه می گفت هر کودکی که به زمین می آید با خودش ستاره ایی به آسمان می آورد و هر گاه ستاره ایی جهش بر می داشت آهی عمیق می کشید و می گفت کسی از این دنیا رخت سفر بست و ستاره اش خاموش شد و من هیچ وقت نفهمیدم چطور آدم می تواند وقت رفتن ستاره اش را با خودش ببرد.

و در رویای کودکیم از مادرم می خواستم تا جای ستاره ام را نشانم دهد و او با دست خوشه پروین را نشانم می داد و می گفت ستاره تو آن جاست درست وسط اگر با دقت نگاه کنی آن را خواهی دید. و خدا می داند که چقدر در دلم از داشتنش خوشحال می شدم و مغرور. و هر گاه دنیایم تنگ می شد و طاقتم به انتها می رسید. چشم هایم را می بستم و به ستاره ام سفر می کردم. و در گوشه تنهایی ام فرداهایم را نقشی زیبا می زدم و احساس می کردم آرام شده ام. در تمام آن سال ها وجود همین ستاره خیالی خوشبختیم را مضاعف می نمود.

اکنون به جبر زمان بزرگ شده ام و گمان می برم دیگر ستاره کوچکم جایی برایم ندارد. شاید هم من ستاره ها را با تعریف علمی می شناسم و با هم غریبه شده ایم. نمی دانم... دیگر کمتر باور می کنم که ستاره ایی دارم تا دمی و درنگی برای رهایی از هیاهوی خلق پناهنده اش شوم و به خودم بیندیشم و فرداهایم را نقش کنم.

اما هنوز ستاره ام را دوست دارم همانطور که بود زیبا، کوچک خلوت و مهربان. هنوز هم گاه گاهی که از زمین خسته می شوم نگاهش می کنم و از باغچه کوچکش چون همیشه گل های آرامش می چینم و برای دلم سرودی تازه از امید می سرایم و می گذارم زمان نرم و آرام از بالای سرم بگذرد تا همه خستگی هایم را با خود ببرد. و بعد چشم هایم را که باز می کنم. احساس خوبی دارم هنوز هم زمین را با مردمش دوست دارم و عشق به بودن در جانم هست و احساس زیبای با خدا بودن در جانم شعله می کشد ....

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه دهم دی 1386 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است
بشکند ور نشکند باید به دور انداختن
آرشيو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه
 موسیقی

  

 

امکانات وبلاک