تبليغاتX
نگار عشق

 

زندگی قصر دل انگيز خيال ... زندگی زمزمه گرم جهان ... زندگی بوی دلاويز وصال ... زندگی آينه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور  ... در سراپرده ايی از بود و نبود ... زندگي رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حيات ... تپش قلب زمين ... انعکاس گل نوراني مهر ... بر بلنداي تن آينه ها ... زندگي خنده زيبای اميد ... برشب تيره يأس ... تابش نور خدا  ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ...  زندگی شادی و شوق  ... زندگی يکسره پيوند و صفاست ... زندگی زيباست

بهار دلم

 به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

ای برگرداننده روز و شب به هم،

ای که دل‌ها و دیده‌ها را با یک جرقه دگرگون می‌سازی،

ای که با یک نظر حال‌ها را منقلب می‌کنی،

اکنون وقت آن است که حال ما را به نیکوترین شکل ممکن برگردانی!

 

دلم در بهار گیر کرده است. سال هاست که دلم بوی بهار را گرفته است. برای همین هر سال نیمه زمستان که می شود. مثل سیر و سرکه می جوشد و سیب های  محبتش را نثار دوستانش می کند و بعد با سکه های عشق مهربانیشان را ذره ذره می خرد و در صندوق خانه اش نگه می دارد تا توشه سالش را داشته باشد و بذر سنبل ها را در باغچه اش می پاشد تا با اولین گام بهار بوی مستی بخشش دنیایش را سرمست کند. و سماغ های ترش را می پاشد تا شیرینی سمنو دلزده اش نکند. دلم با بهار بزرگ شده است و برای همین تابستان را تاب می آورد و پاییز را می شناسد و زمستان را باور می کند و بهار هر سال با شور بیشتری به خانه اش قدم می گذارد. در هر بهار احساس می کنم با زمین زنده می شوم می بینم و با همه رنجی که در تابستان می کشم صبور تر می شوم و پاییز را درک می کنم و زمستان را تاب می آورم. سال هاست که آموخته ام در بهار بزرگ شوم تجربه کنم و ببینم و همچنان دلم در بهار گیر کرده است.

خدایا اکنون که دقایق پایانی این سال را می گذارنم و به یاری تو عزیز بی همتا به سوی سال جدید پیش می روم می خواهم که چون همیشه یاریم کنی و محبتت را ذره ایی از من دریغ نکنی و مرا به اندازه ی چشم بر هم زدنی به خود وامگذاری که هر آن بیم گمشدنم هست.

خدایا خانواده ام را دوستانم را و همه آنهایی که می بینم و دوست می دارم و آنان را که نادیده دوست می دارم در پناه مهربانی و الطاف خود محفوظ بدار و لحظه لحظه ی زندگیشان را سرشار از مهربانی و محبت خود بنما.

 

نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد و تو در گل باشی

 

من نگویم با که نشین و با که بنوش

که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

 

 

الهی!  داغ دل را نه زبان تواند تقرير کند و نه قلم يارد به تحرير رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .*؛

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
سالی که گذشت

 

به نام خداوند جان آفرین

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد ///  بولعجب من عاشق این هر دو ضد

سال هشتاد و شش را در حالی آغاز کردم که در انبوهی از درد ها و رنج هایی به جا مانده از پایان سال قبل، غرق شده بودم. دیگر از حرف ها و پندها چیزی جز یک مشت واژه بی اساس نمی شنیدم. با خودم می اندیشیدم که این ها چه می دانند؛ زخم های من چقدر عمیق است و چه دردی را در سکوتم به بار می کشم و این ثانیه ها در حرکت کند خود چگونه عذابم می دهند. با این که می دانستم در آزمونی تازه قرار گرفته ام، اما شانه های نحیفم از بار این آزمون آشکارا خم شده بود. چشمانم بی اذن دلم می باریدند و دلم با آن همه تجربه های تلخ این یکی را تاب نمی آورد، اما وقتی در حصار سیاهی افتادم، وقتی راه ها را بسته یافتم، وقتی درمان دردم را در همنوایی و هم صحبتی با خودش یافتم، مثل همیشه با شرمندگی رفتم به در خانه اش خودش گفته بود، هر وقت خواستی بیا این در به رویت باز است و من چون همیشه گستاخانه و طلبکارانه رفتم تا دردهایم را فریاد بزنم. رفتم تا از ناگفته هایم بگویم. غافل که او خود دانای عالم است با خشم رفتم اما سکوت و مهربانیش آرامم کرد. وقتی همه حرف هایم را شنید، احساس کردم از درون تهی شده ام. احساس کردم باز هم عجله کردم باز هم شرمنده لطفش شدم. باز هم چه زود قافیه زندگیم را باختم و اینگونه در نیمه سال اوضاع رفته رفته بهتر شد. دانستم روزهایم بی آزمون به سر نمی رود. حواسم هست جایی هست که اگر گاه و بیگاه دل تنگ شدم؛می توانم بروم. کسی هست که بی منت حرفم را می شنود و در سکوتش دلداریم می دهد و همواره خطاهایم را بر من می بخشد و آبرویم را حفظ می کند...

خدا را شکر که این بزرگ ترین نعمت را دارم و اکنون که در ثانیه های پایانی این سال قرار گرفته ام بهترین لحظات برایم رقم خورده ؛ سالی که احساس می کنم بزرگ تر شده ام ، نمی دانم به کدامین دلیل ناشناخته به او نزدیک تر شده ام و او مهربان مهربانان مرا به سوی خود می خواند. لطفش را به وضوح می بینم . دوستان بیشتری یافته ام و مهربانیشان بیشتر و به آینده امیدوارتراز همیشه هستم. دانسته ام این افکار ما هستند که آینده را می سازند. نمی شود در بند اما ها و اگرها ماند باید قدم بر داشت و همه چیز را در هاله ایی از نور دید. آنوقت دیگر دردها درناک نیستند. دیگر از عذاب می رهیم  و هر چه زیباتر تصور کنیم زیبا تر هم خواهیم دید. ادعا نمی کنم کامل شده ام و یقین دارم هنوز به الف زندگی هم دست پیدا نکرده ام اما ایستادن را و بیدار بودن را تمرین می کنم واو دانای دانایان خودش خوب می داند که آرزویی جز خوشبختی دوستانش را ندارم و می داند که چقدر دوستش دارم و از این که احساس می کنم دوستم دارد؛ چقدر خشنودم. دوستان خوبم دعا کنید که الفبای خوب بودن را خوب زیستن و خوب ماندن را یاد بگیرم. و هیچ گاه از هیچ چیز و هیچ کس نا امید نشوم.....

سال خوبی را برای تک تک شما خوبان آرزو می کنم و امیدوارم سال جدید سالی سرشار از خیر و برکت برای همه شما عزیزانم باشد. عاشق باشید و خوشدل

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | موضوع:
0

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

سخن خوب است از اول خاطر کس را نرنجاند

 که بعد از گفتگو سودي ندارد لب گزيدن ها

 

______________________________________

 

امير غم امير درد زينب

و خاتون دلير درد زينب

پريزاد غم و رنج و مصيبت

 مراعات نظير درد زينب

 

( زهرا فولادی )

_______________________________________

 

رقيه گنج بابا در خرابه

رقيه نور طاها در خرابه

خرابه آبرو از نام او يافت

رقيه عکس زهرا در خرابه

 

( زهرا فولادی )

 

 


نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | موضوع:
هر روز یک تولد

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

آفتاب که طلوع می کند زندگی هم با آن متولد می شود. میلیاردها سال است که زندگی در هر صبح متولد می شود و تا صبح دیگر می ماند و باز متولد می شود و در هر تولد تازه تر به دنیا می نگرد و همین راز ماندگاریش شده است. باید هر روز با هر طلوع از نو جان گرفت و با چشمانی که تازه متولد شده اند به دنیا نگریست به این ترتیب دیگر رنجی نیست و غصه ها خیلی زود پراکنده می شوند و در لابه لای زیبایی های زندگی محو می گردند. باید در هر شروع چیزهایی را در قبرستان زمان دفن کرد تا رفته رفته فراموش شوند و چیزهایی را به موزه ذهن سپرد تا هر گاه خاطری از دنیا مکدر می شود با نگاه کردن به آن لحظات ناب نیرویی دوباره گرفت و سرانجام چیزهایی را به گوش آویخت تا هرگز فراموش نشود. باید در هر آغاز عشق را مشق کرد تا دلمان پیوسته عاشق بماند.

زندگی به زنده شدن هر روزش زیباست. اگر نتواند با هر طلوع نو شود یعنی در دام تکرارها گرفتار آمده یعنی در حال کهنه شدن است و اگر زندگی کهنه شود دیگر نمی شود با نگاه کبوتر به آسمان پرید. نمی شود دنیا را همچنان با همه زشتی ها و تلخی هایش زیبا دید و بوی مستی بخش آن را تا اعماق جان نفس کشید و اینگونه خستگی آرام آرام به خانه دلت راه می یابد و بعد بی دلیل گاه و بیگاه در هر غروب دلتنگ می شوی و چشمانت بی بهانه و با بهانه در هر صبحدم می بارد و هیچ وقت نخواهی فهمید که خداوند تو را در بهترین ساعت هستی و با عالی ترین احساس های ممکن آفریده است و نخواهی فهمید که خداوند هستی تو را با سنگ عشق بنا نهاده است و هر آنچه بر عشق بنا شود خاصیت جاودانگی دارد.

باور کن تولد هر روزه ات را و باور کن تولد هر روزه زندگیت را تا هر روز تازه تر و باطروات تر از همیشه باشی  باور کن تا عاشق بمانی ... تولد هر روزتان مبارک

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است
بشکند ور نشکند باید به دور انداختن
آرشيو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه
 موسیقی

  

 

امکانات وبلاک