به نام خدا
دوستان مهربان همراهان همدل سلام
وقتی از تولد می گویم بهار را به یاد می آورم که دنیا دوباره ورق می خورد و نو می شود برق می زند و بعد تابستان را به خاطر می آورم با آن نفس های گرم زمین با خنکای مصنوعی کولرها که با صدای ناهنجارشان کلافه ام می کنند. و پاییز را در ذهنم تکرار می کنم همو که درختان را با دستان نسیم نوازش می کند، تا آماده یک خواب سرد و طولانی شوند. طبیعت را که هزار رنگ می شود و زیبایی اش برای من از همه بهارها جذاب تر است. گرچه در این گوشه دنیا که نفس کشیدنش را دوست می دارم، پاییزمان نامحسوس است و هر چه هست عطش و گرمای زمین است. اما باز هم همین نسیم روحبخشش را همین باران اندکش را که بعد از شش ماه انتظار می آید برایم دوست داشتنی و خاطره انگیز است. و زمستان که آغاز بودنی متفاوت است. بودن در سرما و تولد مقاومت زمستان بی رحمانه و از سر اجبار درختان را و زمین را می خواباند و چه شگفت است، استقامت این طبیعت و مشق کردن هر شبش برای سبز ماندن که عاقبت هم به بر می نشیند و در بهاری دیگر تولدی دیگر را برای هزارمین بار به رشته تجربه می کشد.
حرف از تولد بود و شروعی دوباره سه سال و چهار ماه پیش بود که اولین نوه خانواده « پوریا » متولد شد و با حضور گرمش ما را بیش از حد تصور خوشحال کرد و ده ماه پیش دومین نوه « بهار » این شادی را مضاعف نمود و اکنون « حورا » با حضورش شادیمان را صد چندان نموده است. هر کدام از این بچه ها قاصدک های شادی بودند که به نوبه خود بذر عشق را در دل هایمان کاشته اند. هر کودکی که متولد می شود؛ بذر عشقی در سرزمین دل هایمان می افشاند و ما چقدر خوشبختیم که می توانیم از بوی مستی بخششان شاد باشیم و چقدر سعادتمندیم که خداوند اینگونه رابطه اش را با حضور این قاصدک ها با ما حفظ می کند. هر چه در این دنیا متولد می شود، خبر خوش عشق خدا به زمینیان است. اما نمی دانم این چه فراموشی دردناکی است که در گذر زمان مبتلایش می شویم و از خاطرمان می رود که قاصدک ها را باید پاک نگاه داریم. کمترین غبارها را از دل های شیشه ایی شان بستریم. هر روز برای خوشبخت ماندنشان دست به دعا برآوریم و بالندگیشان را به تماشا بنشینیم. نگذاریم این گل های باغ زندگی در گذر ثانیه ها از بی آبی بپژمرند و از کم توجهی ما در کنار ساقه های نازکشان پبچک های هرز بالا برود و زمانی به خود آییم و حواسمان جمع شود که از بین بردن همه آن علف های دل آزارشان کند. وچشمان خدابینشان را نمناک نماید و بر دل و جان و روح صاف و زلالشان خدشه ایی وارد کند و یا بدتر از آن عنان نفس از کف دهند و لجبازشان کند آنگاه دیگر کاری از ما ساخته نیست که جبران خطوط روح نا ممکن است.
نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع: