تبليغاتX
نگار عشق
بهار دلم

 به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

ای برگرداننده روز و شب به هم،

ای که دل‌ها و دیده‌ها را با یک جرقه دگرگون می‌سازی،

ای که با یک نظر حال‌ها را منقلب می‌کنی،

اکنون وقت آن است که حال ما را به نیکوترین شکل ممکن برگردانی!

 

دلم در بهار گیر کرده است. سال هاست که دلم بوی بهار را گرفته است. برای همین هر سال نیمه زمستان که می شود. مثل سیر و سرکه می جوشد و سیب های  محبتش را نثار دوستانش می کند و بعد با سکه های عشق مهربانیشان را ذره ذره می خرد و در صندوق خانه اش نگه می دارد تا توشه سالش را داشته باشد و بذر سنبل ها را در باغچه اش می پاشد تا با اولین گام بهار بوی مستی بخشش دنیایش را سرمست کند. و سماغ های ترش را می پاشد تا شیرینی سمنو دلزده اش نکند. دلم با بهار بزرگ شده است و برای همین تابستان را تاب می آورد و پاییز را می شناسد و زمستان را باور می کند و بهار هر سال با شور بیشتری به خانه اش قدم می گذارد. در هر بهار احساس می کنم با زمین زنده می شوم می بینم و با همه رنجی که در تابستان می کشم صبور تر می شوم و پاییز را درک می کنم و زمستان را تاب می آورم. سال هاست که آموخته ام در بهار بزرگ شوم تجربه کنم و ببینم و همچنان دلم در بهار گیر کرده است.

خدایا اکنون که دقایق پایانی این سال را می گذارنم و به یاری تو عزیز بی همتا به سوی سال جدید پیش می روم می خواهم که چون همیشه یاریم کنی و محبتت را ذره ایی از من دریغ نکنی و مرا به اندازه ی چشم بر هم زدنی به خود وامگذاری که هر آن بیم گمشدنم هست.

خدایا خانواده ام را دوستانم را و همه آنهایی که می بینم و دوست می دارم و آنان را که نادیده دوست می دارم در پناه مهربانی و الطاف خود محفوظ بدار و لحظه لحظه ی زندگیشان را سرشار از مهربانی و محبت خود بنما.

 

نو بهار است برآن کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بدمد و تو در گل باشی

 

من نگویم با که نشین و با که بنوش

که خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

در بهار هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

 

 

الهی!  داغ دل را نه زبان تواند تقرير کند و نه قلم يارد به تحرير رساند الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است .*؛

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | موضوع:
سالی که گذشت

 

به نام خداوند جان آفرین

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد ///  بولعجب من عاشق این هر دو ضد

سال هشتاد و شش را در حالی آغاز کردم که در انبوهی از درد ها و رنج هایی به جا مانده از پایان سال قبل، غرق شده بودم. دیگر از حرف ها و پندها چیزی جز یک مشت واژه بی اساس نمی شنیدم. با خودم می اندیشیدم که این ها چه می دانند؛ زخم های من چقدر عمیق است و چه دردی را در سکوتم به بار می کشم و این ثانیه ها در حرکت کند خود چگونه عذابم می دهند. با این که می دانستم در آزمونی تازه قرار گرفته ام، اما شانه های نحیفم از بار این آزمون آشکارا خم شده بود. چشمانم بی اذن دلم می باریدند و دلم با آن همه تجربه های تلخ این یکی را تاب نمی آورد، اما وقتی در حصار سیاهی افتادم، وقتی راه ها را بسته یافتم، وقتی درمان دردم را در همنوایی و هم صحبتی با خودش یافتم، مثل همیشه با شرمندگی رفتم به در خانه اش خودش گفته بود، هر وقت خواستی بیا این در به رویت باز است و من چون همیشه گستاخانه و طلبکارانه رفتم تا دردهایم را فریاد بزنم. رفتم تا از ناگفته هایم بگویم. غافل که او خود دانای عالم است با خشم رفتم اما سکوت و مهربانیش آرامم کرد. وقتی همه حرف هایم را شنید، احساس کردم از درون تهی شده ام. احساس کردم باز هم عجله کردم باز هم شرمنده لطفش شدم. باز هم چه زود قافیه زندگیم را باختم و اینگونه در نیمه سال اوضاع رفته رفته بهتر شد. دانستم روزهایم بی آزمون به سر نمی رود. حواسم هست جایی هست که اگر گاه و بیگاه دل تنگ شدم؛می توانم بروم. کسی هست که بی منت حرفم را می شنود و در سکوتش دلداریم می دهد و همواره خطاهایم را بر من می بخشد و آبرویم را حفظ می کند...

خدا را شکر که این بزرگ ترین نعمت را دارم و اکنون که در ثانیه های پایانی این سال قرار گرفته ام بهترین لحظات برایم رقم خورده ؛ سالی که احساس می کنم بزرگ تر شده ام ، نمی دانم به کدامین دلیل ناشناخته به او نزدیک تر شده ام و او مهربان مهربانان مرا به سوی خود می خواند. لطفش را به وضوح می بینم . دوستان بیشتری یافته ام و مهربانیشان بیشتر و به آینده امیدوارتراز همیشه هستم. دانسته ام این افکار ما هستند که آینده را می سازند. نمی شود در بند اما ها و اگرها ماند باید قدم بر داشت و همه چیز را در هاله ایی از نور دید. آنوقت دیگر دردها درناک نیستند. دیگر از عذاب می رهیم  و هر چه زیباتر تصور کنیم زیبا تر هم خواهیم دید. ادعا نمی کنم کامل شده ام و یقین دارم هنوز به الف زندگی هم دست پیدا نکرده ام اما ایستادن را و بیدار بودن را تمرین می کنم واو دانای دانایان خودش خوب می داند که آرزویی جز خوشبختی دوستانش را ندارم و می داند که چقدر دوستش دارم و از این که احساس می کنم دوستم دارد؛ چقدر خشنودم. دوستان خوبم دعا کنید که الفبای خوب بودن را خوب زیستن و خوب ماندن را یاد بگیرم. و هیچ گاه از هیچ چیز و هیچ کس نا امید نشوم.....

سال خوبی را برای تک تک شما خوبان آرزو می کنم و امیدوارم سال جدید سالی سرشار از خیر و برکت برای همه شما عزیزانم باشد. عاشق باشید و خوشدل

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | موضوع:
0

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

سخن خوب است از اول خاطر کس را نرنجاند

 که بعد از گفتگو سودي ندارد لب گزيدن ها

 

______________________________________

 

امير غم امير درد زينب

و خاتون دلير درد زينب

پريزاد غم و رنج و مصيبت

 مراعات نظير درد زينب

 

( زهرا فولادی )

_______________________________________

 

رقيه گنج بابا در خرابه

رقيه نور طاها در خرابه

خرابه آبرو از نام او يافت

رقيه عکس زهرا در خرابه

 

( زهرا فولادی )

 

 


نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | موضوع:
هر روز یک تولد

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

آفتاب که طلوع می کند زندگی هم با آن متولد می شود. میلیاردها سال است که زندگی در هر صبح متولد می شود و تا صبح دیگر می ماند و باز متولد می شود و در هر تولد تازه تر به دنیا می نگرد و همین راز ماندگاریش شده است. باید هر روز با هر طلوع از نو جان گرفت و با چشمانی که تازه متولد شده اند به دنیا نگریست به این ترتیب دیگر رنجی نیست و غصه ها خیلی زود پراکنده می شوند و در لابه لای زیبایی های زندگی محو می گردند. باید در هر شروع چیزهایی را در قبرستان زمان دفن کرد تا رفته رفته فراموش شوند و چیزهایی را به موزه ذهن سپرد تا هر گاه خاطری از دنیا مکدر می شود با نگاه کردن به آن لحظات ناب نیرویی دوباره گرفت و سرانجام چیزهایی را به گوش آویخت تا هرگز فراموش نشود. باید در هر آغاز عشق را مشق کرد تا دلمان پیوسته عاشق بماند.

زندگی به زنده شدن هر روزش زیباست. اگر نتواند با هر طلوع نو شود یعنی در دام تکرارها گرفتار آمده یعنی در حال کهنه شدن است و اگر زندگی کهنه شود دیگر نمی شود با نگاه کبوتر به آسمان پرید. نمی شود دنیا را همچنان با همه زشتی ها و تلخی هایش زیبا دید و بوی مستی بخش آن را تا اعماق جان نفس کشید و اینگونه خستگی آرام آرام به خانه دلت راه می یابد و بعد بی دلیل گاه و بیگاه در هر غروب دلتنگ می شوی و چشمانت بی بهانه و با بهانه در هر صبحدم می بارد و هیچ وقت نخواهی فهمید که خداوند تو را در بهترین ساعت هستی و با عالی ترین احساس های ممکن آفریده است و نخواهی فهمید که خداوند هستی تو را با سنگ عشق بنا نهاده است و هر آنچه بر عشق بنا شود خاصیت جاودانگی دارد.

باور کن تولد هر روزه ات را و باور کن تولد هر روزه زندگیت را تا هر روز تازه تر و باطروات تر از همیشه باشی  باور کن تا عاشق بمانی ... تولد هر روزتان مبارک

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | موضوع:

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

امروز به پاهایی فکر می کردم که در رفتن است. پاهایی که می روند و می روند تا سرانجام به مقصد برسند، اما مقصد بس بعید است و دشوار راه ناهموار است و پر مخاطره اما تنها در رفتن است که زندگی ارزش می یابد و تنها مقصد است که انگیزه حرکت می شود و در این بین چشم ها دیدنی هایی می بیند و گوش شنیدنی هایی که همه از لطف پاها حاصل می شود. حرکت در قاموس پاها معنایی عمیق و وسیع دارد؛ آنقدر وسیع که خستگی را احساس نمی کند و از درد ناله سر نمی دهند. برای رفتن و به مقصد رسیدن باید حرکت کرد باید گام برداشت ...

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 | موضوع:
اینجا

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

اینجا عشق را بهایی نیست. اینجا هوس های را در زرورق واژه های زیبا می پیچند و به نام عشق عرضه می دارند. اینجا دوست داشتن ها فروشی ست. اینجا مردمش کور مادر زادند. اینجا آب هایش بوی تعفن می دهد، آسمانش سربی رنگ است و خورشیدش از جنس نئون و فلورانس های رنگی، مهتابش بی رمق است و بی نور و زمینش صفحه ایی شفاف و فریبنده و چون مرداب بی اختیار می بلعد. قدم که به درونش می گذاری تا گردن فرو می روی و هر روز که می گذرد، بیرون آمدن سخت تر می شود. دلت را به همه نورها و حرف ها و فریب ها خوش می کنی و در ناباوری تکرارشان می کنی.  بعد دلت چاک چاک می شود از تیرهای واژه ایی و هر روز دشنه ایی تیز تا دسته در باورهایت فرو می رود. گیج می شوی؛ اما دل نمی کنی. خسته می شوی؛ اما رها نمی کنی. کفش هایی از جنس گریز می پوشی؛ اما خودت را دور می زنی. در آخر بی آن که فکر کنی تو هم می شوی یکی از همان ها که پیش از تو آمده بودند. چنان از واقعیت دروغ می بافی که خودت هم باورت می شود. بعد دیگر راست گفتن از یادت می رود. دلت را با بند مکر وصله و پینه می زنی. دیگر عشق را فراموش می کنی. تا کجا باید رفت؟ تا کجا؟؟؟ اینجا هم می شود مقدس باشد مثل هر مکان مقدس دیگر. می شود با وضو وارد شد. می شود آسمانش به همان رنگ زیبای خدا باشد. می شود خورشیدش بتابد بی هیچ نور مصنوعی. می شود دل را به همان شفافیت نگاه داشت. می شود عشق را در واژه های زیبای حقیقی اش نگاه داشت. می شود بود، ماند و زندگی کرد. بی هیچ رنگی، بی هیچ نیرنگی، بی هیچ ادعایی. ساده، پاک، صمیمی. می شود هر پنجره را باز کرد و سهمی از حقیقت را به آن هدیه داد. صداقت داشتن و بی ریا بودن آسان تر از مکر و نیرنگ است. اما یاد گرفته ایم ذهنمان را در سختی ها گیر بیندازیم و زمانمان را در پیچ و خم های روزگار به بیراه ببریم. از گم شدن بی پیدا شدن لذت می بریم. از شکوه کردن، از نالیدن، از غصه ایی پنهانی داشتن، از رنج، از درد، از هر چیزی که آرامشمان را بگیرد؛ لذت می بریم. نمی دانم! گیج شده ام! در ناباوری هایم گیر افتاده ام! حیران مانده ام! که آنچه می گویم و می اندیشم می تواند؛ درست باشد یا نه! می تواند واقعی باشد یا نه! نمی دانم!؟ شاید به بیراهه رفته ام؟! شاید خواب می بینم و در خواب می نویسم؟! کسی مرا بیدار کند. کسی به من بگوید که این دنیای سیاه کمی هم زیباست. کمی هم قابل اعتماد. کمی هم شفاف و آدم هایش صادق. باید بار دیگر چشم هایم را در این دنیا باز کنم. باید این بار تیر نگاهم را به دورترها پرتاب کنم. باید از نو به چیزهایی نگاه کنم که در گذشته از دیدم پنهان مانده است. خوب ها را هم ببینم و کمی منصف تر قضاوت کنم من در همین دنیا توانسته ام به چیزهای با ارزشی دست پیدا کنم. توانسته ام کمی خودم را که سال ها گم شده بود، پیدا کنم. به اندازه دلم خدا را ببینم و با او صادقانه حرف بزنم و او به اندازه یک واژه جوابم را داد. یک واژه که هستی را معنا می کرد. همان واژه ایی که دوستی را هجی کرد. همان واژه ایی که دلم از شنیدنش نرم شد . و به لطف همین یک واژه توانسته ام بهترین دوستان را داشته باشم و امروز اگر دلم در برابر همه تلاطم ها کشتی اش را آرام می راند از قدرت همان یک واژه است. نه! من بی انصاف نیستم. باید بگویم که اینجا با همه ی ظاهر زشتش با همه طرح های ناموزونش بد نبوده است. گاهی وقت ها می شود در لابه لای همین نامردمانی ها مردم را شناخت. می شود در لفافه مکر حقیقت را پیدا کرد. می شود از بطن دروغ راست را فهمید. پس اینطور می شود؛ امیدوار شد که اتفاق هایی در شرف وقوع هست و می شود امیدوار شد که می توانی؛ هنوز هم بزرگ شوی. می توانی بر خلاف موج، برخلاف جریان این زندگی مصنوعی به جلو بروی مثل همان هایی که می بینی و موفق هم هستند و دل را به صاحبش بسپاری و اجازه ندهی عقل بخوابد. باید دل و عقل همسو و با هم در این جریان شنا کنند. گاهی مجادله کنند. گاهی غوطه ور شوند گاهی آرام و آسوده همچنان به جلو روند می شود...  می شود....   

 

 

   

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه سوم بهمن 1386 | موضوع:
ستاره زندگی

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

امروز در کلاس از ستاره گفتیم از این که گاهی می شود ستاره شد و در آسمان زندگی درخشید و یا می شود ستاره ایی داشت تا وقتی آسمان دل می گیرد به آن پناه برد و خلوتی با خدا داشت و آنقدر ماند تا ابرهای اندوه به کناری روند و نسیم روحبخش خدا با دستان باد دلت را نوازش کند. حرف ها زیاد شد، هر کس چیزی می گفت.

و من در هیاهوی بچه ها، بهیاد  همان شب هایی افتادم که بر پشت بام خانه پدر بزرگ بستر می گستراندیم تا خودمان را برای یک آرامش شبانه مهیا کنیم. آن شب ها ستاره ها را خیلی دوست داشتم هنوز هم دوست دارم ... آن زمان ها آرزو می کردم ایکاش ستاره ایی می داشتم که فقط متعلق به خود خودم باشد. و گمان می بردم سقف آسمان شب ها کوتاه می شود و اگر کمی جسارت داشته باشم و دستانم را دراز کنم می توانم از باغ آسمان ستاره ایی بچینم و در صندوقچه دلم تا ابد نگاهش دارم. اما هیچ وقت جرئت نکردم. در افکار کودکانه ام می پنداشتم اگر ستاره ایی بچینم چیدنشان مرسوم خواهد شد و به زودی آسمان خالی از ستاره می شود و بعد آسمان بی ستاره صفایی نخواهد داشت. و خودم را راضی می کردم که از همین زمین نگاهشان کنم و برایشان دست تکان دهم.

مادرم همیشه می گفت هر کودکی که به زمین می آید با خودش ستاره ایی به آسمان می آورد و هر گاه ستاره ایی جهش بر می داشت آهی عمیق می کشید و می گفت کسی از این دنیا رخت سفر بست و ستاره اش خاموش شد و من هیچ وقت نفهمیدم چطور آدم می تواند وقت رفتن ستاره اش را با خودش ببرد.

و در رویای کودکیم از مادرم می خواستم تا جای ستاره ام را نشانم دهد و او با دست خوشه پروین را نشانم می داد و می گفت ستاره تو آن جاست درست وسط اگر با دقت نگاه کنی آن را خواهی دید. و خدا می داند که چقدر در دلم از داشتنش خوشحال می شدم و مغرور. و هر گاه دنیایم تنگ می شد و طاقتم به انتها می رسید. چشم هایم را می بستم و به ستاره ام سفر می کردم. و در گوشه تنهایی ام فرداهایم را نقشی زیبا می زدم و احساس می کردم آرام شده ام. در تمام آن سال ها وجود همین ستاره خیالی خوشبختیم را مضاعف می نمود.

اکنون به جبر زمان بزرگ شده ام و گمان می برم دیگر ستاره کوچکم جایی برایم ندارد. شاید هم من ستاره ها را با تعریف علمی می شناسم و با هم غریبه شده ایم. نمی دانم... دیگر کمتر باور می کنم که ستاره ایی دارم تا دمی و درنگی برای رهایی از هیاهوی خلق پناهنده اش شوم و به خودم بیندیشم و فرداهایم را نقش کنم.

اما هنوز ستاره ام را دوست دارم همانطور که بود زیبا، کوچک خلوت و مهربان. هنوز هم گاه گاهی که از زمین خسته می شوم نگاهش می کنم و از باغچه کوچکش چون همیشه گل های آرامش می چینم و برای دلم سرودی تازه از امید می سرایم و می گذارم زمان نرم و آرام از بالای سرم بگذرد تا همه خستگی هایم را با خود ببرد. و بعد چشم هایم را که باز می کنم. احساس خوبی دارم هنوز هم زمین را با مردمش دوست دارم و عشق به بودن در جانم هست و احساس زیبای با خدا بودن در جانم شعله می کشد ....

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه دهم دی 1386 | موضوع:
عرفه روز شناخت و نیایش
 

به نام خدا

 

دوستان مهربان و همراهان همدل سلام

 

هر سال كه مي‌آيد در انتظار لحظات ناب روزها را مي‌شماريم. شنيده‌ايم در اين چرخه روزگار بعضي روزها درخشان‌تر هستند و بعضي شب‌هايش حضور ملائك بر زمين آزادتر مي‌شود. فكرش را كه مي‌كنم خداي من دريچه‌هاي آسمان گشوده مي‌شود و فرشته‌ها تسبيح‌گوي به زمين مي‌آيند. چه عظمتي!!!

اما وقتي به خودم مي‌آيم، شرمنده مي‌شوم، حقيقتش را بخواهيد اصلاً دلم نمي‌خواهد فرشته‌ها زمين ما را ببينند و بعد بگويند: "ما مي‌دانستيم انسان نسيان‌گر است. مي‌دانستيم خون‌ريز است. مي‌دانستيم دغل‌كار است و ريا مي‌كند و بر هر چيز جز خدا سجده خواهد كرد." و بعد ابليس قيافه‌اي حق به جانب بگيرد و بگويد: "بله! حق با من بود كه سجده‌اش نكردم..."

سرم گيچ مي‌رود. حالم از اين همه عيب‌جويي بد مي‌شود... داشتم از روزها و شب‌هاي خوب خدا مي‌گفتم كه به اين جا رسيدم. حال مي‌فهمم چرا خدا در طول سال روزها و شب‌هايي خاص قرار داده تا شايد در اين ساعات مقدس ته مانده‌خوبي‌هايمان، ته مانده وجدان به خواب رفته‌مان، آخرين اميدهايمان ما را به خود آورد و با دستان تهي به سويش روانه شويم و عاجزانه بخواهيم كه فرصتي دوباره دهد تا باز گرديم و جبران مافات كنيم و از نو زنده شويم و جان بگيريم.

يكي از اين شب‌هاي مقدس شب قدر است. شبي كه بايد قدر خود را شناخت كه چطور شد كه خلعت خليفة‌الهي به تن كرديم و جانشين خدا بر زمين شديم و از كجا تا به كجا رفتيم و آن وقت بخواهيم كه بيدار شويم. شب قدرمان روز بيداريمان شود و دوباره متولد شويم و از نو حكمت جانشيني را درك كنيم و بشويم آن كه خدا مي‌خواسته با فكري تازه، با هدفي نو و با ايمان بگوييم كه دوباره مي‌رويم، مي‌بالم و بر مي‌دهم.

اما اگر شب قدرمان را قدر ندانستيم و ناغافل از دستمان رفت و با مانديم از قافله كمال، روز عرفه در پيش است، روزي كه حجاج در صحراي عرفه با فرياد دل خدا خدا مي‌كنند تا بيابندش... روز عرفه روز شناخت است. شناخت آنچه مي‌دانستيم و فراموش كرديم. شناخت آن عهد و پيمان كه بستيم و شكستيم. شناخت آن روز كه قسم خورديم و كمر به خدمت خدا ببنديم و طوق بندگيش را بر گردن آويختيم... اما چه شد آن همه قول و قرار؟!! چه شد كه عناد كرديم و گردنكش شديم و شعار منيت سر داديم. به كدامين ويژگي حقير خود اينگونه مغرور شديم كه تمرد جستيم و زبان به انكارش گشوديم...

بماند... گذشته‌ها را به زمانش بسپاريم. بياييم از امروز خود را بيابيم. بهانه‌ها را دور بريزيم، اي كاش‌ها و امّا و اگرها را در قبرستان زمان دفن كنيم. گناه را بر گردن ابليس نياويزيم كه خود از ابليس پيشي گرفته‌ايم ابليس انسان را سجده نكرد و ما از سجده خدا سرباز زده‌ايم و اگر هم سجده‌اش بكنيم چنان در قيد و بندهاي زندگي گرفتاريم كه سجده بر هر چيزي غير او برايمان شيرين است.

و عرفه روزي است كه خدا قرار داد تا انسان را با همه عصيانش مورد عفو قرار دهد، تا به خاطر آورد كه خدا همواره رحمان است و رحيم، غفور است و حليم.

اميد ان‌كه اگر قدرمان را نيافتيم بتوانيم خود را بيابيم كه زمان مي‌گذرد و فرصت‌ها اندك. شايد تا قدرشناسي و خودشناسي دوباره فرصتي نباشد، پس تا قبل از فرياد جرس و پيش از نداي بستن محمل برخيزيم و بشتابيم تا بشناسيم آنچه كه لازمه راه است.

 

التماس دعا

 


نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 | موضوع:
ساختن

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

حتما تا به حال از کنار خانه ايي که در حال تخريب است تا جايش را با يک آپارتمان جديد عوض کند، رد شده ايد . کوچه ما هم از تغيير و تحولات بي نصيب نيست و وقتي مي بينم اين خانه با اين قدمت و اين مقاومت در حال تخريب است.دلم بد جور مي گيرد. اما خوب که دقت مي کنم؛ مي بينم. گاهي وقت ها براي تازه تر شدن نياز به تخريب هست. گاهي وقتا بايد خانه دل را با تمام گذشته اش تخريب کرد.با همه خاطراتش با همه زشتی و زيبايي هايي که در گوشه و کنار دلمان جا خوش کرده. تعجب نکنيد. براي ساختن خانه جديد همه قسمت هايش را ويران مي کنيد.سرويس هاي بهداشتي اش، اتاق پذيرايي و خواب و آشپزخانه اش حتي باغچه کوچک و زيبايش را و همه اين تخريب چه از روي ناچاري و چه با ميل و رغبت براي نو شدن الزامي است.براي آن که بنايي تازه تر ساخته شود واجب است در خانه دل هم همين طور است. بايد تمام خاطرات تلخ گذشته را با همه بدي ها و خوبي هايش ويران کرد.چرا که وجودشان باعث رنج و آزار روح و روان مي شود و بعد از آن بايد در فکر بنايي تازه بود و اين بار با هوشياري تمام بايد از بهترين مصالح استفاده کرد و بنايي را پي ريزي کرد که در برابر تند باد حوادث مقاوم تر از قبل باشد و دست روزگار نتواند گزندي به آن برساند بايد سنگ هاي زيرين را اين بار با وسواس انتخاب کرد.همه چيز شدني است، تغيير و دگرگوني به شرطي سازنده مي شود که از اصولي خاص پيروي کند و برای این کار اول باید همه روزنه ها را براي نا اميدي مسدود کرد. بايد دريچه هايي رو به خدا تعبيه کرد تا هر گاه خانه از درون نمور و تاريک مي شود، نسيمي روحبخش از اين دريچه ها وارد شوند و دل را سرشار از هواي تازه کند و شادي ها را روز افزون نمايد.شاد بودن و شاد زيستن حق ماست و همانقدر که حق داريم خسته از ديدارها و شنيدارهايمان شويم حق داريم که راه هايي تازه تر بيابيم تا همه اين درد ها و رنج ها را التيام ببخشيم و نگذاريم خستگي ها در دلمان رسوب شوند. چرا که در گذر زمان همه اين رسوب ها قنديلي مي شود زشت و نا صاف که دلمان را از اعماق می رنجاند.پس هر درماني را قبل از آغاز درد انجام دهيم و يا حداقل در شروع رنج با همه وجودمان به مقابله برخيزيم بهانه گيري هايمان را دفن کنيم هيچ وقت نگوييم نمي شود. چرا که نشدي در دنيا هنوز ساخته نشده همه چيز با اتکاي به خداوند امکان پذير است همه چيز با ايمان به آن قدرت لايزال ممکن خواهد بود.کافي است ذره ذره وجودمان بر اين نيروي شگفت ايمان آورد و به باور برسد.خداي خالق زيبايي نمي تواند جز زيبايي را دوست بدارد و نمي تواند موجودي را که با عشق خلق کرده تنها و بي پناه رها کند. اما بايد اين باور همراه با خون در همه رگ هايمان جريان داشته باشد يک جريان دائمي و تا آخرين لحظه زندگي اگر توانستيد اينگونه بنايي را بسازيد مطمئن باشيد هيچ چيز شما را شکست نخواهد داد.هرگز گلايه و شکوه نخواهيد کرد و همواره از حس زيباي بودن لبريز از شور و شعف خواهيد شد.از امروز شروع کنيد اولين خشت را برای ساختن برداريد ....دوست خوبم خانه نو مبارک.

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در یکشنبه بیستم آبان 1386 | موضوع:
تولد

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

وقتی از تولد می گویم بهار را به یاد می آورم که دنیا دوباره ورق می خورد و نو می شود برق می زند و بعد تابستان را به خاطر می آورم با آن نفس های گرم زمین با خنکای مصنوعی کولرها که با صدای ناهنجارشان کلافه ام می کنند. و پاییز را در ذهنم تکرار می کنم همو که درختان را با دستان نسیم نوازش می کند، تا آماده یک خواب سرد و طولانی شوند. طبیعت را که هزار رنگ می شود و زیبایی اش برای من از همه بهارها جذاب تر است. گرچه در این گوشه دنیا که نفس کشیدنش را دوست می دارم، پاییزمان نامحسوس است و هر چه هست عطش و گرمای زمین است. اما باز هم همین نسیم روحبخشش را همین باران اندکش را که بعد از شش ماه انتظار می آید برایم دوست داشتنی و خاطره انگیز است. و زمستان که آغاز بودنی متفاوت است. بودن در سرما و تولد مقاومت زمستان بی رحمانه و از سر اجبار درختان را و زمین را می خواباند و چه شگفت است، استقامت این طبیعت و مشق کردن هر شبش برای سبز ماندن که عاقبت هم به بر می نشیند و در بهاری دیگر تولدی دیگر را برای هزارمین بار به رشته تجربه می کشد.

حرف از تولد بود و شروعی دوباره سه سال و چهار ماه پیش بود که اولین نوه خانواده « پوریا » متولد شد و با حضور گرمش ما را بیش از حد تصور خوشحال کرد و ده ماه پیش دومین نوه « بهار » این شادی را مضاعف نمود و اکنون « حورا » با حضورش شادیمان را صد چندان نموده است. هر کدام از این بچه ها قاصدک های شادی بودند که به نوبه خود بذر عشق را در دل هایمان کاشته اند. هر کودکی که متولد می شود؛ بذر عشقی در سرزمین دل هایمان می افشاند و ما چقدر خوشبختیم که می توانیم از بوی مستی بخششان شاد باشیم و چقدر سعادتمندیم که خداوند اینگونه رابطه اش را با حضور این قاصدک ها با ما حفظ می کند. هر چه در این دنیا متولد می شود، خبر خوش عشق خدا به زمینیان است. اما نمی دانم این چه فراموشی دردناکی است که در گذر زمان مبتلایش می شویم و از خاطرمان می رود که قاصدک ها را باید پاک نگاه داریم. کمترین غبارها را از دل های شیشه ایی شان بستریم. هر روز برای خوشبخت ماندنشان دست به دعا برآوریم و بالندگیشان را به تماشا بنشینیم. نگذاریم این گل های باغ زندگی در گذر ثانیه ها از بی آبی بپژمرند و از کم توجهی ما در کنار ساقه های نازکشان پبچک های هرز بالا برود و زمانی به خود آییم و حواسمان جمع شود که از بین بردن همه آن علف های دل آزارشان کند. وچشمان خدابینشان را نمناک نماید و بر دل و جان و روح صاف و زلالشان خدشه ایی وارد کند و یا بدتر از آن عنان نفس از کف دهند و لجبازشان کند آنگاه دیگر کاری از ما ساخته نیست که جبران خطوط روح نا ممکن است.

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است
بشکند ور نشکند باید به دور انداختن
آرشيو مطالب
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه
 موسیقی

  

 

امکانات وبلاک