X
تبلیغات
نگار عشق

 

زندگی قصر دل انگيز خيال ... زندگی زمزمه گرم جهان ... زندگی بوی دلاويز وصال ... زندگی آينه پاک زمان ... درنگاه گل سرسبز وجود ... در دل شادی و شور  ... در سراپرده ايی از بود و نبود ... زندگي رسم خوش عاطفه هاست ... گردش چرخ حيات ... تپش قلب زمين ... انعکاس گل نوراني مهر ... بر بلنداي تن آينه ها ... زندگي خنده زيبای اميد ... برشب تيره يأس ... تابش نور خدا  ... بر دل مرده خاک ... زندگی سنبل عشق ...  زندگی شادی و شوق  ... زندگی يکسره پيوند و صفاست ... زندگی زيباست

24 خداحافظ

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

تصميم گرفته ام اينجا ننويسم مي خواستم درش را تخته كنم پنجره هايش را گِل بگيرم اما بعد فكر كردم روا نيست جايي را كه يادآور خاطرات شيرين و تلخ گذشته است ، جايي كه روزشماري از عمرم را در لابه لاي سطرهايش پنهان كرده به اين سادگي ويرانه اش كنم. ... حلال كنيد .... خدا نگهدار همه شما مهربانان باد. ... باحق

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در دوشنبه هشتم تیر 1388 | موضوع:
23من در بی واژگی هایم مانده ام

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

گويي خدا قسمت كرده و بعد از مدت ها چشم انتظاري سرانجام به سفر خواهم رفت. و تو هرگز نخواهي دانست عمق اين خوشحالي را. ... كه آن جا سرزمين عشق است و آزادگي و آن سفر متفاوت تر از همه سفرها. آنجا كه از خاك تا افلاك مي توان رفت. به شرط پاكي دل، به شرط خلوص نيت، به شرط آن كه پاي از زمين برگيري و با بال عشق عاشقانه به پرواز درآيي ... اميد دارم اين سفر را با پاي دل بروم گرچه دستانم تهي است اما قلبم لبريز از شوق است اشتياق و سرشار از اميد. اميد به گوشه چشمي و عنايتي. ... سفر به آن سوي دل با گذر از كوه هاي تعلق و خودخواهي و رسيدن به سرچشمه معرفت اگر خدا بخواهد. اگر قسمت باشد. شايد شايسته نوشيدن جرعه ايي از آن آب شدم. كه اگر شايسته باشم، كام تشنه ام را سيراب خواهم كرد. كه اگر لايق باشم، الف آزادگي را مشق خواهم كرد تا آويزه گوش دلم شود و عطش سال هايم را فرو خواهم نشاند. و خود گم شده ام را باز خواهم يافت شايد اينگونه از اين همه سرگرداني، از اين همه حيراني رها شوم. ... دعا كن كه لايق شوم دعا كن كه شايسته معرفت گردم... سال هاست كه قصه عشقشان را شنيده ام. سال هاست كه قصد قربت كرده ام تا نمازي عاشقانه به جاي آورم. ... دوباره واژه هايم را گم كرده ام. نمي دانم كدام واژه را تاب بيان عشقشان است. كدام كلمه توان كشيدن بار آزادگيشان را دارد. اينجا ميان واژه هايي كه پوسيده و پلاسيده اند. ميان واژه هايي كه معناهايشان گريخته اند؛ گير كرده ام و هيچ واژه ايي لايق تر از عشق نمي يابم هيچ واژه ايي نمي يابم ...چرا كه عطش با عشق مي آميزد و حماسه مي‌آفريند. آنقدر عظيم كه شش ماهه طفلش استاد انسانيت است. آنچنان حماسه ايي كه برادري و وفاداري در هم مي آميزد، چنان حماسه ايي كه خون از رگ زمين بجوش مي آيد، چنان حماسه ايي كه از خون پاك ترين انسان زمين فوران مي كند و ثارالله مي‌گردد. ... خدا كند كه لايق باشم تا به درك عميق اين حماسه راه يابم آنقدر شايسته كه آب اين معرفت جگر تفتيده ام را در زير بار حيراني ها التيام بخشد. ... من در بي واژگي هايم مانده ام ...

 

 

كاش اين سفر چشم هاي بسته ام را شفا دهد ... كاش اين سفر شكسته بند دل شكسته ام شود ... كاش اين سفر گويا كند زبان الكنم را... كاش اين سفر افكار پريشانم را شانه كند و صفا دهد ... عزم سفر كرده ام به قصد قربت ... پس خواهش مي كنم از من راضي باش تا قريب شوم ... راضي باش و بر من ببخش آنچه نمي دانم و شايد نابخشودني است ... مگو نرو  كه اين راه رفتني است پس تشويقم كن به رفتن ... آب و آينه و قرآن بياور تا بروم ... و دلم را با اشك بخششت طهارت ده ... من شرم دارم از رفتن ... شرم دارم از رسيدن و  تهي بودن دست هايم ... شرم دارم از اينگونه تهي رفتن ... سال هاست كه تشنه ام ... زبانم خشك است و حلقم تلخ ... پس از من بگذر تا خدا درگذرد ... تا همه ابرهاي آسمان از چشمانم عبور كنند كام تشنه ام سيراب گردد. ... تا دلم آينه تمام نماي معشوقم گردد ... اينجا ميان من و آينه و دل گره افتاده است ... تنها با دستان شفا بخش تو اي دوست اين گره را مي توان گشود ... دلم قصد قربت كرده مي‌خواهد گام هايش را بر مسند عشق بگذارد تا زير بار سنگين اين شرم زدگي از اين صراط عبورم دهد ... پس تمنا مي كنم به صفاي دلت از من درگذر ...  واي برمن اگر امروز را تو نگذري ... فردا را چگونه خواهم گذشت ... چگونه بگويم كه عاشقم ... چگونه بگويم كه اين سفر مرا شوقي دارد و شوري و اشتياقي وصف ناشدني ... هر روزش هر ساعتش هر ثانيه اش تا رفتن بي تاب ترم مي كند ... و هر لحظه اش در ازدحام احساس هايي تعريف ناشده در خود گم مي شوم ... بگذار تا بگذرم. ...

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه ششم خرداد 1388 | موضوع:
22 روزت مبارک

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

من از قلب آتش گریخته ام

ققنوس وار

تا راهنما باشم تو را

میان كوه ها و دشت ها

چون عقابی تیز تك

از خودم گذشته ام

تا به تو رسيده ام

آمده ام تا راه بگشایم

و تو را از میان نسل ها عبور دهم

فردا به انتظار تو نشسته است

سرشار از امید

فردا برای توست

من امروز را بوده ام دیده ام

و فردا را هموار كرده ام برای تو

من اینجایم

تا تو اندیشه ات را پرواز دهی

به دورها

بی ترس بی تردید

لبریز از خوشحالی

ميانه راه

پستي و بلندي ها را ديدم

راه برای تو گشوده ام

فردا مباركت باد

 

( پرند )

 

  -----------------------------------

 

شعر خانم امامی به مناسبت روز معلم


اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشا

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل و آن نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 | موضوع:
21

 

به نام نامی تنها هنرمند        

که هست نام زیبایش خداوند. 

 

دوستان مهربان همدلان همراه سلام

 

الهی کیف ادعوک و انا انا و کیف اقطع رجایی منک و انت انت

خدایا چطور بخوانم تو را و من منم ( بنده ایی کوچک و گناه کار )

و چگونه قطع امید کنم از تو و تویی (آفریدگاری آمرزنده و مهربان )

الهی اذا لم اسئلک فتعطینی من ذالذی اسئله فیعطینی

معبودا اگر از تو نخواهم که به من عطا کنی پس از چه کسی خواهم که به من عطا نماید.

الهی اذا لم ادعوک فستجیب لی فمن ذالذی ادعوه فیستجیب البه

خدایا اگر تو را نخوانم تا اجابتم کنی پس کیست که بخوانمش و اجابتم کند.

الهی اذا لم اتضرع الیک فترحمنی فمن ذالذی اتضرع الیه فیرحمنی

پروردگارا اگر زاری نکنم به درگاه تو تا به من رحم کنی به که زاری نمایم تا به من رحم کند.

_______________________

_______________________

 

وقتي همه راه هاي دنيا را بسته مي بينم چون هميشه تنها پناهگاهم را درگاهش مي يابم؛ و هر بار ياد اولين روز سفرم به اين دنيا مي افتم. خاطره گنگي كه در خاطر همه ماسيده است و با هر تولد براي لحظه ايي ناخودآگاه احساسي را در ما زنده مي كند. احساسي كه بوي غربت مي دهد. احساسي كه رنگ دلتنگي دارد. احساسي كه اگر كمي در آن عميق شوي چشمانت مي جوشند تا دنيا را به همان شكل واقعي اش به تماشا بنشيني.

حالا در اين دلتنگي در اين غريب شدن ها مانده ام. با خود مي انديشم: چطور دلم آمد؛ آن همسايگي با خدا را با اين دنيا بي بها عوض كردم؟! چطور امانتش را با اين همه سنگيني پذيرفتم؟! ... چرا فرشتگان روز اول با شگفتي نگاهم كردند؟ و بعد خدا در برابر آفرينشم به آنها گفت: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. آنها بر من سجده كردند و در دلشان به حالم غبطه خوردند و به راستي خدا از من چه مي داند؟! چه نيروي شگفتي را در من به وديعه گذاشته كه ارزش و اعتبارم را اينقدر بالا مي برد؟! ...

بغض گلويم را مي فشارد. اشك حلقه مي زند و حريرش را مي گسترد. دوباره احساس غربت مي كنم و با اين ندانستن كه سال ها با من است گيجم مي كند. ...

ميدانم آمده ام چون خودش خواسته، چون خودم خواستم اين عاشقم را از زمين زيباتر بنگرم... و دوباره مي انديشم كه: او عاشق است كه مرا با خمير عشق سرشته است؟! يا من كه مي خواهم او را در اين كوچه پس كوچه هاي دنيا بيابم؟! من لبريز از اويم و اينگونه تهي مي نمايم. بازهم گيج مي شوم. زيباترين و بزرگ ترين نشانه قدرتش هستم و اينگونه خوار و ذليل گشته ام؟! خدايا مرا چه مي شود؟! گويي اين حيراني نميخواهد رهايم كند.

مقصدم اوست اگر خودم را بيابم. چشم مي گشايم و براي هزارمين بار ره توشه ام را با دقت مي نگرم طنابي از جنس دلتنگي تا فراموش نكنم به كجا بايد صعود كنم، لؤلؤ شاهواري از جنس عشق تا بخاطر آورم كه محبوبي دارم بي نظير بي رقيب و بي همتا و يكي دو قطره اشك كه چون چشمه مي جوشند. گرم و زندگي سازند.

زندگي را با عشق آغازيده ام با دلتنگي دنبال كرده ام و با اشك طراوت بخشيده ام. اينجا ايستگاه نيست كه فكر ماندن باشم. خياباني است كه انتهايش لبريز از نور است. سرشار از عطربهار. مالامال از تازگي. حالا گذرگاهم هرچقدر ميخواهد سنگلاخ داشته باشد. هرچه ميخواهد پر خارتر باشد. چه اهميتي دارد كه خشك و بي آب باشد. كه، هرچه مسير دردناك تر، رسيدن شيرين تر. هرچه لب ها خشك تر، آب ها گواراتر و هرچه دل تنگ تر، يار سخي تر كه اين قانون عشق است و من عاشق آفريده شده ام و عاشقانه زنده ام...

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 | موضوع:
20
 

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

سال 1387 خورشیدی هم با همه خاطره های تلخ وشیرینش رخت سفر بست

و هم اکنون در آستانه فرارسیدن بهار سال جدید هستیم

آرزومندم سال جدید سالی سرشار از شادمانی و موفقیت 

برای تمامی دوستان عزیزم باشد

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

در شکفتن جشن 1388 در تمام ۳۶۵ روز هفت سین:

سربلندی ،سرسبزی، سرمستی، سلامتی، سعادت، سخاوت و سرور

نثار دل های پاکتان باد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"هفت سين قرآن مجيد"

 

۱- سلامٌ قولاً مِن رَبِّ رحیم.( یس/58)

" از جانب پروردگار [ی] مهربان [ به آنان] سلام گفته می شود."

 

2- سلامٌ علی نوح ٍ فی العالمین . ( صافات /79)

" درود بر نوح در میان جهانیان."

 

۳- سلامٌ علی اِبراهیم . ( صافات/109)

" درود بر ابراهیم."

 

۴- سلامُ عـَلی موُسی و هارون . (صافات/120)

" درود بر موسی و هارون."

 

۵- سلامُ علی آلِ یاسین . ( صافات/130)

" درود بر پیروان الیاس" (1)

 

6- سلامٌ عـَلیکُم طِبتُم فادخـُلوُها خالدین . ( زمر/73)

" ... سلام برشما ، خوش آمدید ، در آن درآیید [ و] جاودانه [ بمانید]

 

7- سلامُ هیَ حتّی مَطلَعِ الفـَجر. ( قدر/5)

" [ آن شب] تا دم صبح ، صلح و سلام است . "

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باران، گل، خاطره، لبخند و بهار

 

هیچ بارانی نمی بارد، مگر صفا دهد.

هیچ گلی جوانه نمی زند، مگر هدیه شود.

هیچ خاطره ایی زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.

هیچ لبخندی نیست، مگر شادی بیاورد.

و هیچ بهار نمی آید، مگر سال دیگری در پیش باشد.

 پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد، تا روحت را صفا دهد.

گل های عشق در دلت جوانه زنند، تا آن ها را به دیگران هدیه کنی.

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی بیفشانی.

و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست . . .

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | موضوع:
19

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

زیباترین کلمه ایی که خدا به آدم آموخت کدام واژه است. به گمانم باید آن کلمه راز بین خدا باشد و آدم. رازی که قبل از تولد فرا می گیریم و بعد از تولد کشفش می کنیم. عجب بازی جالبی! شاید هم بازی نیست و ما به بازیش می گیریم. این روزها بیشتر به یاد اولین ها هستم. اولین کلمه ایی که گفتم، اولین جمله، اولین قدم و ... همه این اول ها در نهایت سختی نتیجه ایی شیرین داشته اند حتی اولین خطا، اولین گناه چرا که باید بعد از اولین خطا به شدت ترسیده باشم و با خودم هم عهد بسته باشم که این اولین و آخرینش هست و بعد از اولین گناه اشک هایم را از شدت شرمندگی جاری کرده و قسم خورده ام که دیگر در خیالم هم تصورش را نکنم، اما از آنجایی که انسانم و فراموشکار همه اش یادم رفته...

بی شک وقتی اولین قدم را برداشته ام باید احساس قدرت کرده باشم، مثل کسی که سرزمین بزرگی را فتح می کند. یا با گفتن اولین جمله احساس شیرین رهایی کرده ام، دیگر می توانستم خواسته هایم را در  دل واژه ها بریزم و عصای گریه از کار افتاده شد. و به این دلیل است که خدا دوست دارد همه اشک های بندگانش برای خودش باشد.

به راستی خداوند رحمان کدام کلمه را برای اولین بار به آدم آموخت؟!  کلمه ایی که بشود هم در دل جایش داد، هم در دست گرفتش، هم به زبان آوردش، هم با چشم دیدش، هم با گوش شنیدش و با شنیدنش به هیجان آمد، هم تکرارش زندگی بخش باشد، هم حرف حرفش امید زندگی باشد و هم بشود همه رازهای هستی را در آن ریخت و  خودش راز باشد. رازی بین خدا و آدم. واژه های زیادی را در ذهنم مرور کرده ام مثلاً: محبت، دوستی، گذشت، صبوری، ایثار، شهادت و... اما همه این ها چیزی کم دارند؛ هنوز باید کامل تر باشد. واژه ایی که برای همه آدم ها معتبر باشد. ملموس و در دسترس و یک پل ارتباطی باشد بین خدا و بندگانش تا هیچ وقت تنهایی خسته شان نکند، تا اگر دل شکسته شدند به یادشان بیاید که جایی هست که دل شکسته را به قیمت گزاف می خرد و اگر دلش متاعی عزیز و ارزشمند یافت، تنها خریدارش اوست. و اگر همه درهای دنیا به رویشان بسته شد تنها آن کلمه کلیدی برای گشایش همه درهای بسته است. هر چه می گردم جز به عشق نمی رسم که از هر تعریف و توصیفی کامل تر و برتر ...

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | موضوع:
18

به نام خدا

 دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 زمستان آهسته آهسته كوله بارش را جمع مي كند و امسال چه سبك آمد و چه زود رفت و بهار بي سبزه و سرسبزي پيك فرستاده كه مي آيد. چند روز است كه از كوچ پرستوها مي گذرد. و بلبلان تلخ مي خوانند نغمه بهاري را ... بهار آمده است بوي نو روز مي آيد بي تازگي و طروات هر ساله و دل ها نمي دانم چقدر با طروات مانده اند چقدر به نو شدن مي انديشند.

بهار که در شهر ما چشم باز می کند؛ گرما هم با آن متولد می شود. در شروعش نرم است و لطیف. اما رفته رفته طغیان می کند، می خروشد و می خواهد با حضورش کلافه مان کند. این گوشه از دنيا آفتابش عجیب جگر زمین را می سوزاند. امسال هم كه آسمانش تنگ نظر شده. و خاک آرزو به دل باران مانده است و چشم بر کرامت ابرهایی که می آیند و می گریزند؛ دوخته است. سبزه ها نيامده رفتند و ما را درحسرت تماشاي يك دل سير زيبايي و طروات رها كردند.

این گوشه از زمین خدا صدای پای بهار از بهمن به گوش می رسد و در حوالی اسفند عزمش را جزم مي كند تا برود. چمدان لبریز از زیبایی اش را شبانه می بندد. با آمدن نو روز کوچ پرستوها هم آغاز می شود تا سالی دیگر و پاييزي دیگر... و بهار مي ماند و روزهای گرمی که بوی تابستان به همراه دارد و خمیازهای کشداري كه با خود به ارمغان آورده.

تنها ساحل زیبای دریاست كه می شود خنکای زندگی را در آن احساس کرد. همان جا که جانم برایش پر می کشد. مأمنی برای همه فصل هایم. کلاسی که همواره از محضرش فیض برده ام و در همه حالت هایش آن را به تماشا نشسته ام چه آن زمان که با جذری از ساحل دور مي شود و دلتنگي مي كند و چه هنگامی که با مدي دست در دستش مي نهد و تجديد پيمان می كند و دلش را وسعت می بخشد و سخاوتش را نشان مي دهد و ساحل همواره صبور است و متواضع. مهربان است و وفادار و در همه حال شيفته و شيداي دریا ....

این ها را گفتم که بگویم چگونه سالی را به سر می آوریم و با این همه بي نظمي، زندگیمان را نظم می دهیم. از خست آسمان می آموزیم که سخاوتمند باشیم و از گرمای نفس گیر و شرجی زودهنگامی که می آید، ياد می گیریم که مهربان تر باشیم و صبور ازساحل و دریا درس می گیریم که عاشق باشیم و متواضع که زندگی جز این نیست...

و اما اين روزها گرد و غبار ايام را از خانه هايمان مي زداییم و پرده ها و فرش هايمان را از هر آلودگي پاك مي كنيم و گلدان هايمان را با گل هايي زيبا تر آذين مي بنديم يادمان باشد همه گردهاي كينه را از دلمان بگيريم يادمان باشد، اسباب اثاث دلمان را هم تمیز کنیم تا مبادا در سال نو خاك كدورت در آن باقی بماند. يادمان باشد شاخه هايي از دوستي در گلدان هاي دلمان بنشانيم يادمان باشد، بهار كه خانه مان پاك و تميز است. دلمان هم پاك باشد... و يادمان باشد لحظه ايي كه سال نو را به جاي سال كهنه مي نشانيم دعا كنيم كه آن يار سفر كرده به سلامت سوي منزل آيد و امسال سال حضورش باشد و امسال سالمان پر خير تر پر بركت تر و پر نشاط تر باشد. دل هايمان مهربان تر از سال قبل و افكارمان مثبت تر. انديشه مان خيرخواهانه تر باشد و اهدافمان مقدس تر. برنامه هايمان منسجم تر و زندگيمان پر شور تر...  

 

 


نوشته شده توسط پرند در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 | موضوع:
17

به نام خدا

 

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

 

در باران

در باران

بوی بهار می دهم

بوی شکفتن

بوی اولين روز حيات

غريبه نيستم ميان آدم ها

باران از عشق می گوید

و عشق مرا

به دورها مي برد

به کودکیم

به معصومیتم

به دیوارهای کاه گلی روستا

و سر سبزی علفزاران

باران كه مي بارد

دنیا مهربان تر می شود

دست ها یکدیگر را تنگ تر مي فشارند

پرستوها شاعر مي شوند

در باران

نرگس ها قیام می کنند

سبزه ها مي رقصند

و دل غرق در محبت می شود

از باران که می گویم

دل زير تمنايش خيس مي شود

و چشمانم روشن تر

آسمان آبی تر

آفتاب زيبا تر

و خدا نزدیک تر

زندگی در رگ هايم جاری می شود

خوش است بی چتر از باران سرودن

که زیبا ترین ترانه بودن است

 

____________________

 

امروز روز باروني خوبي بود از اون بارونايي كه بايد رفت زيرش و خيس شد و حس بودن را پيدا كرد. از اون بارونايي كه زيرش قد مي كشي و به خدا مي رسي ...

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 | موضوع:
16

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

 

گشاده باد به دولت هميشه اين درگاه

به حق اشهد ان لا اله الا الله

 

روزي که براي انجام كاري بيرون رفته بودم؛ نوشته بالا بر سر در یک خانه قدیمی در يكي از كوچه هاي شهر توجه ام را جلب کرد. همین یک بیت کافی بود تا از خوی و منش مردمان خانه هزاران نکته نگفته را حکایت کند ...

کاش اینگونه بیاموزیم که بخشنده باشیم. همه زیبایی زندگی به گذاشتن و گذشتن است اینگونه است که دل هایمان دیگر چشمشان به دنبال عیب جویی لای درزها و ترک های حرف ها نمی گردند تا چیزی ناموزون بیابند و فریادش کنند...

متولد که می شویم متعهد هم می شویم؛ متعهد به خودمان، به انسانیت، به هستي و هر روز که بزرگ می شویم تعهدمان خاک خورده تر می شود. اول خودمان را فراموش می کنیم بی مهر می شویم و بعد طلبكار عالم و آدم می شویم ...

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 | موضوع:
15

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

آسمان دلش گرفته بود مي خواست گريه كند اما زمين را نگاه كرد شرمش آمد. بارها خود را در آن ظهر ملال آور نفرين كرد. ايكاش نمي تابيد ايكاش آن روز را طلوعي نبود. كاش مي شد اما مي دانست با تقدير نمي شود جنگيد مي خواست چهره در نقاب ابر بكشد اما ابري نبود تا به ياريش آيد در زمين هنوز غوغا بود مي ديد كه مردي چون قرص خورشيد مي درخشد و گرداگردش ستارگاني چون پروانه پر پر مي زنند و در سوي ديگر لشكري تا دندان مسلح به صف ايستاده بودند تا خورشيد را با همه ستارگانش در قربانگاه ذبح نمايند. گويي درخشش را نمي ديدند. به خود نهيب زد چطور ممكن است اين عظمت در چشمشان ديده نشود چطور ممكن است اين درخشش در ديدشان نيايد و بعد به خود پاسخ داد كه اينان خفاشان هستند و نور در چشمانشان حقير است.

آسمان تولد اين مرد را به خاطر داشت و تك تك ستاره هايش را مي شناخت و آن زن آن اسطوره صبر را خوب به خاطر مي آورد. قصه را از ابتدا تا انتهايش از اولين روز شكل گيريش مي دانست و در همه سال ها ي گذشته بارها و بارها دعا كرده بود تا اين حادثه تلخ رخ ندهد. دعا كرده بود تا اين قوم برادر كش نباشند و خورشيدشان را در ظهر عاشورا بر سر نيزه نكنند و امروز آن چه نمي بايست اتفاق افتاد و زمين عجيب صبور بود و دهان نمي گشود و اين قوم را در خود نمي بلعيد. و آسمان چه بردبار بود که بر زمين فرود نمي آمد. از يک سو خون بود و عطش، گرما و دلاوری و حقانيت. و از سوي ديگر حماقت بود و نفرت و کينه. عداوت و خشم و جهالت.

سياهي لشکرکشيده بود تا با همه قوا حق را ببلعد و براي هميشه از صفحه تاريخ حقيقت را بشويد. تو گويي قيامت بود و كسي را ياراي دخالت نبود. اما خون پاکي ناپاکي ها را شست و حقيقت بر نيزه شد تا  نا حق رسوا گردد. و آسمان شاهد بود كه چطور ستارگان زمين يکي پس از ديگري غرق در خون غروب کردند كوچكترين ستاره اش هم از تيرهاي کينه در امان نماند. و قبل از آن که روز به نيمه خود برسد  خورشيد ماند و تنهايي خيل دشمان کينه ورزي که تاريکي در چشمانشان خانه کرده بود و از ياد برده بودند که خورشيدشان از تبار پاک ترين آفريده خداست از تبار نور است و همو ست که ريشه نبوت است و تنه ولايت. آن روز روز قرباني ستارگان زمين بود. روز از شرم مي خواست خود را در نقاب شب پنهان كند و لحظه هاتوان حرکت نداشتند. زمان در توقف بود و دشت سراسر پوشيده از اجسادي كه بي سر و دست و پا بودند و خورشيد هنوز در تكاپو براي زنده نگاه داشتن حقيقت. صداي شيون و ناله کودکان از خيمه ها به آسمان مي رفت. تشنگي بود و خون. عطش قلب زمين را مي شکافت و کودکان ناباورانه مي ديدند که خورشيد در غروب است و سرانجام خورشيد ايستاده غرق در خون شد و در برابر زور، زانو نزد و جرمش هم همين بود. خورشيد با هفتاد و دو ستاره قبل از پايان روز به مهماني حق رفتند و سرهايشان علم سرخ رسالت نبوي و تاريخ ديد كه چگونه پيمان شكنان برادر كشي کردند و اينگونه خط سرخ شهادت را تا ابد براي زمينايان به ارمغان گذاشتند و به اين ترتيب بعد از هزار و چهارصد و اندي سال هنوز قصه شان چون روز اول زنده است و داغ و آسمان ناباورانه آن روز ديد كه چگونه حق ذره ذره در رگ زمين جاري مي شود و ريشه مي دواند و تا ابد جاودانه مي ماند و آن روز حسين رفت تا زينب بماند حسين شهادت را تعليم داد و زينب صبوري را.

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرند در شنبه هفتم دی 1387 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه است
نشکند ور بشکند باید نگاهش داشتن

دوستی با مردم نادان سفالین کاسه است
بشکند ور نشکند باید به دور انداختن
آرشيو مطالب
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
پيوندها
ساغر مينايي
 طلوع
 در گذرگاه سبز خاطره ها
 وب نوشت
 موفقيت
 نگاه عشق
 مكتب عشق
 آب و آيينه
 فانوس خيس
 شقايق وحشي
 رودخانه آبي
 محبان مهدي (عج) .
 پرستوي عاشق
 پويا پولادتن
 كلك خيال انگيز
 من كوير + تو باران
 عشق و شهادت ياران
 عارفانه ها و عاشقانه ها
 شقايق گل هميشه عاشق
 صبح است ساقيا
 بين عشق من و تو
 سلطان بي صاحب قران
 زنگ اول انشا
 عاشقان مهدي (عج).
 تاريخ دشتي
 گاهي دلم ...
 شكوفه ياس
 به قولي ديگر
 همراز
 دشتي ها
 دنگ و فنگ
 آبي آسمان
 عاشقانه
 كمي شبيه فردا
 پله پله تا معبود
 شادي هاي عاشقانه
 اشعار سيد محمد رضا هاشمي زاده
 دره سكوت
 راه زندگي
 دنياي شيرين من
 گل بي منت بارون
 نگاه مست
 سلام زندگي
 
پيوندهاي روزانه
آرشيو پيوندهاي روزانه
 موسیقی
امکانات وبلاک